گاه نوشت های من

۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۲

تصمیم

::طی یک اقدام فوق مهم تصمیم گرفتم درس بخونم

خب من سال دیگه کنکور دارم اگه الان نخونم دیگه وقتی برام نمیمونه

جالبه هنوز امروز این تصمیمو گرفتم همکار مامانم زنگ زد بپرسه ببینه چه کتاباییو میخونم و چجوری میخونم که پسر خواهرشم مثه من بخونه:)

ینی همین الانشم الگو شدم:))

منم کلی پیشنهادات قشنگ قشنگ دادم یهو گفتن که کتاب زیست سه تم بده یکی دو هفته دستش باشه نکته هاشو بنویسه :/ حالا میگف دو سه روز شاید میدادمش مگه من نمیخوام درس بخونم؟

::تلگراممو پاک کردم باشد که رستگار شوم:)


۱۵ تیر ۹۶ ، ۱۲:۵۹

و زندگی ادامه داره....

وارد کلاس شدم و بعلههههه همه بچه های مدرسه خودمونن که شاید پنج شیش نفر از مدارس عادی بودن  رفتم نشستم و مشغول  مزه پروندن با دوستام بودم 
 کلاس فیزیک! معلمشم یه آقایی که همه برا اینکه بهشون درس بده سرو دست(گاها پا!!!) میشکنن آدم خوبی بود میگفتن سخت گیره ولی بنظر که منطقی بود 
کل کلاسو حرف زد بعنوان جلسه اول و بعدم ‌یکم از فیزیک یک درس داد
--------------

حس کردم زندگیم به  روال عادی برگشته دیگه معده ضعیف و اون حال بد خیلی کمرنگ شده
خدا همه مریضارو شفا بده
آمین

------------

امروز یکم از کاکوباند گوش کردم 
جالب بود فک میکردم آفریقایین!
نگو ایرانی بودن
جالبتر اینکه میگن متن آهنگ کاملن بی معنیه !!!!
من که نفهمیدم بالاخره چجوریاس؟:)

۱۳ تیر ۹۶ ، ۱۴:۳۶

خاطرات تلخ

ساعت۱۴:۱۵
جاده شاهرود_سبزوار-زیر پل:/
هوا:بسی داغ
دوازده و چهل و پنج دقیقه بود که ماشینمون توراه خراب شد الان نزدیکه یک ساعت و نیمه که اینجا تو بیابون گیر افتادیم
زیر پل
پراز مگسه:/
ولی دستشون درد نکنه پل تمیزیه مخصوصن زیرش
باد داغم که میوزه
الاناس که جوش بیارم:)
++++++
امروز ۱۳تیر
سه چهار روز میگذره ولی من بخاطر اون گرما هنوزم حالم بده
مسموم میشم
افتادم گوشه خونه:)
خلاصه اگه کسیو دیدید توجاده تو گرما
کمکشون کنین گناه دارن



۰۸ تیر ۹۶ ، ۲۲:۰۰

نگاه کن جنگلو:)


امروز رفتیم جنگل النگ^_^
خیلی خوش گذشت
جنگلو خیلی دوس دارم بهشتیه برا خودشا:)








چه انتظار عظیمی‌ ،

نشسته در دل ما ...


همیشه منتظریم ،

و کسی‌ نمی‌آید ...!


حمید مصدق